بایگانیِ دسامبر, 2006

انواع گزارش فیلم…بفرمایین تو

دسامبر 30, 2006

دوست دارم طرفداری فیلم به این وبلاگ یه سری بزنن:
دیشب تا ساعت 2.30 داشتم می نوشتم.ولی بالاخره تموم شد. نقد فیلم رو می گم. بذارین اینجوری بگم: من آدم اهل فیلمی هستم (قبلاً خوره بودم الان خوب متعادلتر شدم!) خیلی وقته که به این شغل شریف مشغولم (نشستن پای فیلم ها) مشغولم. ولی تا حالا به فکرم نرسیده بود که راجع به فیمایی که می بینم چیزی بنویسم. البته همیشه فکر می کردم (و می کنم) که نقد فیلم کار کسیه که اطلاعات تخصصی سینمایی هرچند ناقص داشته باشه و در کنارش با انواع نوشتههای ادبی آشنا باشه. اما نوشتن در مورد برداشتی که از فیلم داری نمی تونه نقد تلقی بشه در ضمن به خاطر غیرتخصصی بودن چنین متنی، مخاطبان عام رو هم به خوندنش جذب می کنه و می تونه یک راهنمای خوب برای اون فیلم برای عموم به حساب بیاد.
این کاریه که من کردم و دیشب تمام زورم رو زدم که اولین مطلبم رو راجع به فیلمی که شب قبلش دیده بودم بنویسم. نتیجه ی کار را می تونید در اینجا ببینید:
خوشحال می شم در موردش نظر بدین.
http://gozareshefilm.blogfa.com

به به چه برفی داره می باره!

دسامبر 28, 2006

ساعت 6 امروز داشتم از کلاس زبان برمیگشتم.برف تازه بند اومده بود و بزرگراه همت مثل پنج شنبه های گذشته خلوت و قابل تردد بود. البته امروز یکی از دوستان (جناب محمودرضا خان) لطف کرد و من رو تا سر سربالایی پاسداران رسوند. ولی چشمتون روز بعد نبینه، تا من از اونجا که پیاده شدم تا خونه که رسیدم، شاید 1 ساعت طول کشید. مسیری که بطور عادی ( با احتساب شلوغی روزمره)15 دقیقه طول بکشه رو من مجبور شدم با پای پیاده ( و البته یک کمی هم سواره) یک ساعته بیام. اینارو گفتم که به اینجا برسم که نبود مدیریت شهری تو تهران داره بیداد می کنه. با یه برف نسبتاً سنگین یک دو ساعته، شهر فلج می شه.( نمونه اش رو دو سه هفته پیش تو کل تهران داشتیم) و انگار که هیچ اتفاقی هم نیافتاده باشه، باز دوباره تکرار می شه و حتی بدتر از دفعه قبل. اینقدر که سرپرستا و رییس روسای مملکت در حال پریدن به همدیگه و کل کل کردن هستند که که دیگه شاید حتی به بخور بخور خودشون هم نوبتی نرسه (سرویس دهی به مردم که در درجه n ام قرار داره!) دلمون خوش بود که یه شهرداری اومده که فارغ از جهت گیری سیاسی ش، حداقل مدیر خوبیه که اونم با گذر ار پیاده رو های خیبابون ولیعصر یا همین یادآوری مدیریت بحران شهری به دلزدگی تبدیل می شه.
حالا از این حرفا گذشته، عجب برفی بود ها! از پشت شیشه مات کلاس می شد درشتی گوله های برف رو تشخیص داد. ساعت 3 رفتیم تو کلاس، ساعت 4.30 که واسه استراحت زدیم بیرون، خیابون رو برف برداشته بود. خوب بعد از این همه برف و سرمایی که یه چند هفته ست تحمل می کنیم (و من شخصاً ازش لذت می برم) ،این اولین برفی بود که اینجوری مستقیماً درگیرش شده بودم) اون یکی قبلی رو با خیال راحت از پشت شیشه اتاقم داشتم تماشا می کردم)
یه شعری بود از مهدکودک که من همیشه یادم می مونه و راجع بع برف بود.یه قسمتش رو میارم. نمی دونم شما هم شنیدینش یا نه:
به به چه برفی داره می باره هنوزم می باره، بچه ها پاشین
خونه، خیابون، مونده زیر برف روز برف بازیه بچه ها پاشین

دوست دارم بازم بباره،شاید کودکستانا تعطیل بشه بعد سه روز تعطیلی داریم!!

اعترافات

دسامبر 27, 2006

تا حالا فکر نکردم که بشه به چیزایی که معمولاً خودمم از فکر کردن بهشون متنفرم، اعتراف کرد. یعنی منظورم اینه که مثلاً یه کاری کرده باشی که بعداً بی خیال وجدانت نشه و مدام مغزت رو خراش بده. خوب اعترف کردن کلاً سخته. مثلاً اعتراف به شکست یا اعتراف به اشتباه، معذرت خواهی و … . خب اگه طرف مقابلت فکر کنه کم آوردی چی؟ اگه احساس کنی که با اعترافت خودت رو سست مزاج نشون دادی و کوچیک کردی چی؟
خوب آدم همه اینارو باید بریزه دور. چون اینا افکار باطلی هستن که بر اثر عدم اعتماد به نفس، بروز می کنن. فکر می کنم بهتره یه نگاهی به اینجا بندازین ببینین بهزاد چی کار کرده.. تازه در نظر داشته باشین که وبلاگش چقدر خواننده داره.
http://bbcpersian7.com/behzad/truth-game
خوب حالا چرا من نتونم اعتراف کنم؟
اگه می دونستم خوب بود!!!
البته یه دلیلش اینه که از حافظه ام در سطح فیتو پلانکتون استفاده می کنم. ولی مشکل، جای دیگه س!

یه چیز دیگه! به نظر شما اگه آدم بخواد واسه قولی که به خودش می ده خرج کنه، چقدر خرج کنه خوبه؟!!! یعنی اینکه تا کجا برای محقق کردن خواسته ش بره جلو؟ با درنظر گرفتن ینکه “تا آخرش”، یه جواب احساسی به شمار میاد.