روزای قدیم…نه اونقدری که به یاد شماها نیاد، آدمایی بودن که زیر یک آسمون با هم زندگی می کردن و از شاد بودن همدیگه شاد بودن.
زمانای نه چندان دور، مردم بی هیچ چشمداشتی سهمی از حق خودشون رو با دیگران تقسیم می کردن که خدایی نکرده دیگران تو سختی نیفتن.
یه موقع، یه خانواده، چندتا همسایه، یه محله و… دور هم جمع می شدن و شام و صبحونه و عصرونه رو کنار هم می خوردن…
یه موقع تو اتوبوس… یه آدم میانسال که وایساده بود، مردم از جاشون بلند می شدن تا اون شخص بشینه و اصلاً سر اینکه کی بلند بشه دعوا بود!
.
.
.
امروز…
من اگه یکی رو ناراحت نکنم شب خوابم نمیبره!
من اگه حق یکی رو نخورم، زندگیم نمی چرخه!
سهم من مال من… سهم دیگران هم البته مال منه!
همنشینی و شب نشینی و توحیاط نشینی و همسایه و ننه بزرگ و عمه و عمو کیلویی چندن؟! من شیکم خودم رو سیر کنم…گور بابای آدم گشنه. چشمش کور، دندش نرم! می خواست بره بیشتر کار کنه دو زار کاسب بشه؟ به من چه!
تو اتوبوس یا مترو نشستم، یا مرد رو به موت میاد تو… خودم رو می زنم به خواب نکنه یه وقت بخواد بشینه جای من!
**
امروز که داشتم برمی گشتم خونه، نشستم تو تاکسی خطی و منتظر شدم که یکی دیگه بیاد و راه بیفتیم. غیر از من یه دختر و یه پسر دیگه هم تو ماشین بودن (خیالتون راحت یکی جلو نشسته بود اون یکی عقب، اون گوشه ماشین. بنابراین هیچ گونه فکر انقلابی به خودتون راه ندین!) هرچی وایسادیم مسافر نیومد، اومدم بیرون یه کم هوا بخورم که یه مادر دختر رسیدن و گفتن که می خوان برن میدون هروی. زحمتتون ندم، جامو دادم بهشون و رفتم تو ماشین بعدی و یه ده دقیقه دیگه منتظر شدیم تا سه تا مسافر دیگه پیدا بشن. از اونجایی که موقعی که من رسیدم ماشین خالی بود، من نشستم جلو، دو تا خانوم هم اومدن و رفتن عقب… نفر سوم یه آقای بود در حدود اییییییینقدر!! اندازه ی دو نفر (چه از نظر عرض و چه عمق!) به هرحال یه نگاهی به من کرد و رفت عقب نشست. تو مدتی که این پشت سر من جابجا شد و ماشین راه افتاد من کلی فکر کردم که بهش بگم بیاد بشینه جلو. ولی گفتم شاید بهش بربخوره… اگه می خواست خودش می گفت. بعد که فکر کردم دیدم شاید روش نشده بگه و حجب و حیا و از این حرفا. بعد یاد دو تا خانومی که کنارش نشسته بودن افتادم و پیش خودم گفتم خوب الان تو این وضعیت اونا هم کلی به خودشون فشار آوردن تا به سختی بشینن! ولی خوب… بازم به من ربطی نداره، می خواست خودش بگه (آقاچاقه رو میگم) وقتی مردم خودشون نمی خوان من چرا دل بسوزونم؟ اصلاً این مسیر اکثراً وسطش پیاده می شن و تا آخر نمیان. بذار اونجوری جاشون وا می شه!
ولی خوب… تا آخر مسیر هیچکی پیاده نشد و زانوهای مرد چاق که از پشت صندلی به کمرم فشار می آورد، وجدانم رو به مقادیر زیادی قلقلک داد. جوری که دیگه نزدیکای آخرای مسیر زودتر خداخدا می کردم که از ماشین پیاده شم و احساس نگاه های پشت سریهام که ازشون فحش و بدوبیراه به طرفم پرت می شد رو تو ماشین جا بذارم! ولی افسوس و صد افسوس… که مرز بین خوبی و بدی چقدر باریکه!
